تبليغاتX
من یه مامانم
من یه مامانم

اتمام حجت کرده که همراه ما سفر نمی آید و شیراز می ماند ولی چون بله قطعی را از من نگرفته به هر بهانه ای بحث را به سفر می کشاند تا از اجازه برای ماندنش مطمئن شود :

کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟

-دلم برات تنگ می شه

دلم می گیرد. برای مامان جون؟

- نه مامان برای شما

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت توسط مامان |
  خسته ام. ذهنم درگیر است . تمرکز ندارم . مثل کلافی سردرگم شده ام که هرچه بیشتر دست و پا می زند بیشتر گره می خورد. گاهی تمام دیوارهای اتاق را با تمام سنگینی شان حس می کنم و لحظه ای بعد کرخ و مسخ شده آنقدر سبک می شوم که جز ضربان قلبم حسي نيست خسته ام چشمانم را می بندم...

با حس گرمی دستی چشم می گشایم .تویی. جوری به چشم هایت زل می زنم که انگار اولین باراست میبینمت. نگاهم ازموهایت ، چشمانت، لبانت سر می خورد و به دستانت می رسد که محکم دست های سردم را گرفته است.چقدر بزرگ شده ای.من چند روز تو را از دست داده ام؟  چند سلام؟ چند لبخند؟ هجوم اشک راه چشمانم را می بندد و در پس آن تصویرت مبهم می شود...

لبخند می زنی : سردته مامان؟ دستات یخ زده

لبخندت توان دوباره می بخشدم . نم اشكي كه گوشه چشمم جا خوش كرده است را به سرعت پاك مي كنم حالا واضح تر شده اي و من با وضوح چشمانت به آرامش مي رسم. هميشه همين طور بوده است. حس مادري بين من و تو هميشه جا عوض مي كند و من تا آخر عمرم وامدار دستان كوچكت هستم كه مادرانه ‏‏دستان سردم را گرما بخشيده است.ممنون مامان كوچولو




+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت توسط مامان |

به‌دقت درحال نگاه‌کردن به فیلم سفر چندوقت‌پیش‌مان به سنندج است .

در حال تمیز کردن خانه‌ام و فقط صدای فیلم را می شنوم:

پیرزن کُرد : خوش بگذره به سلامتی...

من : سلامت باشی ......

...

متفکر از اتاق‌اش بیرون می آید: مامان « متاشی » کیه؟

هرچه در ذهنم به دنبال کسی با این اسم یا اسامی مشابه می‌گردم کمتر پیدا می‌کنم .

- کجا شنیدی این اسم رو ؟

خیلی جدی می‌گوید: تو فیلم مسافرت‌مون همون پیرزنه که بهش گفتی «سلام متاشی ....»!

اصلا نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و قبل از آن‌که عبارت «سلامت باشید» و کاربردش را برایش توضیح دهم کلی خندیدم ....


                                         ********************


می گوید : مامان بیا «مسابقه‌ی سه» بدهیم!!!

بعد به چشمان گرد شده از تعجب من نگاهی می کند : «خوب خسته شدم از مسابقه دو...»!!!

               

                                            ***************


قرآن را باز کرده و در حال خواندن دعای فرج با صدای بلند و صوت و البته با اشکال است .  بابای مهربان می‌گوید: بابایی برای منم یه دعا می کنی؟

کمی فکر می‌کند و بعد با همان صوت و همان صدای بلند می‌گوید :

«خدایا بابایی منو نبر پیش خودت بذار همین جا تو آبادان بمونه...» !


+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت توسط مامان |